
او نویسندگی را نه در دانشگاه آموخت، نه در کلاسهای آموزشی و نه زیر نظر استادان. تنها همدمش یک قلم و دفتری ساده بود؛ جایی که دردها، آرزوها و احساساتش را مینوشت.
اما با بازگشت طالبان، همهچیز تغییر کرد. خانه، سرزمین، دوستان و آیندهای که برای خود تصور کرده بود، یکشبه فرو ریخت. خانوادهاش ناچار به مهاجرت شد؛ نخست پاکستان و سپس اروپا.
بسیاری در چنین شرایطی رویاهایشان را دفن میکنند، اما شبنم تصمیم گرفت رویاهایش را بنویسد.
او در غربت، نخستین کتابش با نام «کتاب زندگی» را منتشر کرد؛ روایتی از درد، مهاجرت و امید. پس از آن، دومین کتابش «از دل تا کاغذ» نیز منتشر شد؛ کتابی که با استقبال مخاطبان روبهرو شد.
اما شاید مهمترین بخش داستان او، کتابهایش نباشد.
شبنم پس از رسیدن به امنیت، دختران افغانستان را فراموش نکرد. او کلاسهای آنلاین رایگان راهاندازی کرد، به دخترانی که از حق آموزش محروم شدهاند نویسندگی آموخت، نشستهای کتابخوانی برگزار کرد و تلاش کرد امید را در دل نسلی زنده نگه دارد که طالبان از مکتب و دانشگاه محرومش کردهاند.
امروز او در اروپا زندگی میکند، اما قلبش هنوز برای دختران افغانستان میتپد؛ دخترانی که هر روز با محدودیتهای بیشتری روبهرو میشوند.
داستان شبنم فقط داستان یک نویسنده نیست؛ داستان دختری است که ثابت کرد میتوان وطن را از دست داد، اما آرزو را نه؛ میتوان مهاجر شد، اما صدای زنان سرزمینت را خاموش نکرد.
شاید امروز، بیش از هر زمان دیگری، افغانستان به زنانی نیاز دارد که با قلم، آگاهی و امید بجنگند؛ زنانی که نشان دهند هیچ قدرتی نمیتواند رؤیاها را تبعید کند.



